● تنگ غروب است
و دلتنگي
بسان حزن گوياي حياط مدرسه اي تعطيل
روح را
به سوي غربت مجهولي مي خواند
و هزاران كلام ناگفته
در هجوم يادها
به يك آه ... بدل مي شود
تا شمع گونه
از فراز خويش
فرود آيد
حالم خوب نیست. به خودم قول داده بودم که از خودم اینجا چیزی ننویسم دیگه. آخه علیرضا
دیگه هیچی از خودش نمینویسه... وقتی وبلاگم رو بستم بهم گفت اگه دوست دارم اینجا بنویسم منم گفتم باشه, ولی فقط هر از گاهی... حالا علیرضا اصلا هیچی نمینویسه و من هستم که هی پشت سر هم پست میکنم... یادش بخیر یه روزهایی از حس و حالهامون مینوشتیم. نزدیک 4 سال شده علیرضا باورت میشه؟! نمیدونم از کجاش میشمری تو؟! از تقریبا 4 سال قبل یا از 2 سال قبل؟! گاهی معلق میشم تو خاطرات گذشته... روزهای خوب و گاهی هم روزهای دلگیر... خیلی زمان هست علیرضا, نه؟! حسابش رو بکن... خوب حسابش رو بکن... خیلی وقته... زمان زود میگذره نه؟! خیلی زود...
دلم بدجوری گرفته امشب. خیلی حرفها هست که میخوام یه جایی داد بزنم ولی نه کسی هست نه جاش دیگه هست... کاش وبلاگ خودم الان بود که توش جیغ بکشم:(...
خوشه هاي خاطره
معلق
بر ديوار عمر
مرا
به كوچه هاي كودكي مي خوانند
تا از رديف اقاقي ها
عبوري دوباره كنم
□
نوشته شده در ساعت 12:44 AM توسط نگار
اگر نظري داريد بفرمائيد ؟
........................................................................................